دانشگاه‌ها در افغانستان موفقیت نداشته و قربانی سیاست‌های قومی بوده دانش مدرن پدیده‌ای نامشروع و وارداتی تلقی شده‌است. بی‌ثباتیِ سیاسی بازوی بی‌سوادی بوده و جهل و فقر متقابلا همدیگر را تقویت و تمدید کرده‌است

 

 

عارف یعقوبی دوست پرکار و با ابتکارم چندی پیش مصاحبه‌ای را با استاد جواد سلطانی انجام داده است. از آن‌جایی که بسیاری از دوستان( به دلیل در اختیار نداشتن انترنت پر سرعت) نمی‌توانند ویدیوی این مصاحبه را ببینند، من کوشیده‌ام که محتوای این ویدیو را به متن تبدیل کنم. تاکید می‌کنم که من صرفا منظور و محتوای ویدیو را تبدیل به متن کرده‌ام، نه شکل و قالب و ساختار بسیار فاخر آن را.

یعقوبی از استاد سلطانی در ارتباط به تاثیر و عدم تاثیر دانشگاه‌ها در سال‌های پس از ۲۰۰۱ در افغانستان می‌پرسد. استاد سلطانی چنین پاسخ می‌دهد:
نزدیک به یک قرن از تجربه دانشگاه‌داری در افغانستان می‌گذرد. در این فاصله زمانی دانش مدرن و سازمان‌ها و نهادهای حامل و حاوی دانش مدرن، متاثر از اوضاع و احوال خاص سیاسی، اقتصادی و فرهنگی افغانستان بوده‌اند.

یکم. عامل اقتصادی:
ما به لحاظ اقتصادی یک جامعه بی نهایت فقیر هستیم زیرا توان و ظرفیت علمی-فنی برای استخراج و پروسس منابع طبیعی خود را نداریم. یک جامعه فقیر یک جامعه جاهل است و جهل جامعه هم به نوبه خود استمرار فقر را تضمین می‌کند؛ یعنی جهل جامعه و فقر آن متقابلا همدیگر را تقویت و تمدید می‌کند. ما توان اقتصادی برای کسب دانش و انتقال و استفاده از تکنولوژی‌های مدرن و شیوه‌های علمی برای حل “مسائل” نداریم و بنابراین از توان علمی برای تولید ثروت نیز بی بهره ایم. امکانات آموزشی ما در حدی است که در هزاره سوم دانش‌آموزان ما زیر خیمه‌ها و مکان‌های نامربوط و نامناسب درس می‌خوانند و این چنین کمبود امکانات به میزان زیادی موجب کاهش سطح کیفی آموزش می‌گردد.

دوم. اوضاع سیاسی: به لحاظ سیاسی هم کشور ما در یک قرن اخیر متلاطم ترین دوره‌های سیاسی خود را در تاریخ سپری کرده‌است؛ اشغال نظامی توسط قدرت برتر جهان، جنگ، فروپاشی، زوال و خلاء قدرت، تبدیل شدن کشور به حوزه منازعات منطقه‌ای و بین‌المللی، شروع جنگ‌های نیابتی، پروژه‌سازی جنگ، و…. این در حالی است که رشد علم نیازمند میزان معینی از ثبات سیاسی است؛ علم در جامعه‌ای پا می‌گیرد که انقطاع و گسست‌های سیاسی را به‌صورت پی در پی تجربه نکند، استمراری در آن وجود داشته باشد و ثبات سیاسی در آن همواره دستخوش شکنندگی‌های جدی نگردد.

سوم. عامل فرهنگی: بخش‌های وسیعی از افغانستان دانش مدرن را (به لحاظ فرهنگی) یک پدیده‌ای نامشروع و وارداتی تلقی می‌کنند؛ اولویت اساسی به معرفت و درس دینی داده می‌شود، اما از زمانی که ما به تاسیس سازمان‌های دانش جدید ( در زمان امیر حبیب‌الله خان، دوره مشروطیت اول) شروع کردیم، دانش مدرن همواره با تکفیر مواجه بوده‌است و در مشروعیت دینی/ فرهنگی دانش مدرن تردید روا داشته شده است و این تردید هنوز در بخش‌های وسیعی از افغانستان باقی و پابرجا است. هنوز این باور در افغانستان شکل نگرفته است که ما به یک جابه‌جایی در منظومه معرفتی ضرورت داریم؛ یعنی ما به دانش مدرن با تمام ملحقات و لوازم فرهنگی و اعتقادی آن احتیاج داریم؛ تا با میانجی دانش مدرن “حل مسئله” کنیم؛ هم در در حوزه ارتباط انسان با طبیعت(استخراج منابع و تولید ثروت) و هم در حوزه رابطه انسان با انسان(نظم‌دهی به زندگی اجتماعی انسان).
این‌ها سبب شده‌اند که دانشگاه در افغانستان حد اسم باقی بماند و کارکردهای ذاتی خود را که در جوامع دیگر داشته در افغانستان نداشته باشد. خلاصه این‌که دانشگاه‌ها از روزگار تاسیس تا کنون در افغانستان در طرح مسائل و حل مسائل کمتر موفقیت و موثریت داشته است. در واقع دانشگاه‌ها همواره در حاشیه مناسبات اجتماعی و سیاسی افغانستان قرار داشته است؛ در حوزه مناسبات قدرت انتظاری از دانشگاه نمی‌رفته و مسائل مهم به دانشگاه ارجاع داده نمی‌شده تا حل علمی به پالیسی تبدیل شود و امکان اجرای پالیسی نیز به لحاظ علمی فراهم آورده شود.

ارکان آموزش مدرن

یعقوبی می‌پرسد، از آن‌جایی که بخشی از کار آموزش در دانشگاه به مهارت و موثریت استاد برمی‌گردد، از سال ۲۰۰۱ به این‌سو، استادان دانشگاه‌ها تا چه حد در تدریس و توضیح و انتقال و اشاعه‌ی آموزه‌ها و آگاهی‌های مدرن و تغییر فضا از این رهگذر، موفق بوده‌اند؛ از شخص شما گرفته تا اساتیدی که دانشگاه‌های دولتی و خصوصی تدریس می‌کنند؟
استاد سلطانی جواب می‌دهد:
آکادمی به مثابه سازمان دانش مدرن، ارکان متکثر و متعددی دارد، صرفا مسئله استاد نیست، بلکه مجموعه‌ای از شرایط و تمهیدات سازمانی ضرورت است.

اول. فضا، تاسیسات و تجهیزات:

دانش مدرن مبتنی بر آزمون و خطا است و این کار به کمک تکنولوژی‌های پیچیده و پیش‌رفته امکان‌پذیر می‌گردد. دانشگاه‌های افغانستان از داشتن تجهیزات مدرن و پیچیده‌ی مورد نیاز و به تعبیر دیگر امکانات و آزمایشگاه‌های متنوع و مورد نیاز این کار محروم اند. آزمایشگاه‌های متنوع و مورد نیاز را به کنار که وجود کتابخانه حتا در پایتخت افغانستان هنوز مسئله است؛ کتاب‌خانه‌ای ملی که حاوی منابع مختلف و مورد نیاز در حوزه‌های مختلف باشد.

دوم. مدیریت منابع انسانی: درست که استاد و داوطلب‌ها و فضا و تاسیسات بخشی از کار است، اما بخش دیگر کار، موضوع مدیر منابع انسانی می‌باشد. در افغانستان به‌عنوان دومین پایتخت فاسد جهان، فساد و فعالیت‌های فراقانونی را که در سایر حوزه‌ها دادیم در حوزه دانش هم همان فساد و فعالیت‌های فراقانونی را داریم. دانشگاه‌ها مانند سایر حوزه‌ها قربانی سیاست‌های قومی است. در گزینش‌ها، در ایجاد فرصت‌ها، در بسترسازی‌ها، در جذب نیروهای انسانی، در همه حوزه‌ها و بالتبع در عرصه آموزش ما شاهد رویکرد و نگاه قومی استیم. فی‌المثل ما در عرصه آموزش، شاهد حذف سیستماتیک بخشی از نیروی انسانی استیم؛ از ورود بخشی از نیروهای نسبتا آشنا با دانش مدرن به دانشگاه‌های دولتی و دانشگاه‌های مادر جلوگیری می‌شود. بنابراین گرچه در سال‌های اخیر به لحاظ کمی نیروی انسانی قابل توجهی تا حدود زیادی فرصت‌های مطالعاتی و ارتقای ظرفیت علمی داشته اند، بورس‌ها و اسکالر شیب‌های مختلفی از سوی جامعه جهانی و کشورهای منطقه وجود داشته، اما به لحاظ کیفی در دانشگاه‌های مادر تغییرات ملموسی به وجود نیامده‌است. یاد مان باشد که افغانستان تنها کشوری است که افرادی با درجه لیسانس در دانشگاه‌های دولتی آن تدریس می‌کنند؛ در حالی است که در کشورهای دیگر تنها افرادی با تحصیلات تکمیلی و فوق تکمیلی می‌توانند و مُجاز اند که در دانشگاه‌ها تدریس کنند.
به تاکید بگویم وقتی در دانشگاه‌های دولتی که از بودجه عمومی تامین هزینه و تامین منابع می‌شوند، درها به روی همه ظرفیت‌های انسانی و دانش‌آموخته‌ها( برای جذب در سیستم)باز نیست، در واقع ما شاهد نوعی سیاست حذف استیم. موضوع مهمی که نباید فراموش شود این است که ما در بیست سال اخیر شاهد یک منبع دیگر به نام بخش خصوصی – به شمول دانشگاه‌ها و مکاتب خصوصی- بوده‌ایم. دانشگاه‌های خصوصی تا حدود زیادی نسبت به دانشگاه‌های دولتی موثرتر عمل می‌کنند. دلیلش هم این است که آن‌ها- به هرحال- تابع سیاست‌ها و پالیسی‌های اختصاصی به خود شان عمل می‌کنند. ما باید متوجه باشیم که مدیریت منابع انسانی از چه متغیرهایی تبعیت می‌کند. وقتی فاکتور اساسی موضوع قومیت باشد، به دنبالش سیاست حذف هم هست. بنابراین دانشگاه‌های افغانستان از ورود یک هوای تازه و نیروهای جدید و تازه‌نفس و نسبی آشنا با دانش مدرن محروم می‌باشد.

تلاش در جهت سهیم‌سازی افغانستان در تجربه علمی دانش اروپایی؛ تجهیز به ابزار مفهومی و متدولوژیک دانش مدرن

یعقوبی: برای ارائه تصویری مشخص و دقیق‌تر برای کسی که با جزئیات وضعیت دانشگاه در افغانستان آشنایی ندارند، می‌خواهم بدانم در جریان تدریس جامعه‌شناسی (که حاوی موضوعات پیچیده است و متاثر از علوم روانشناختی، سیاست و سایر موضوعات مرتبط به خودش می‌باشد) منبع شناخت شما از جامعه چیست؟ این در حالی که در کابل آزمایشگاه‌های علمی وجود ندارد و مانند کشورهای پیش‌رفته نیست که هر هفته کتاب‌های جدید چاپ شود و تازه‌ترین یافته‌های علمی نشر شود. اگر اتکای شما به کتاب‌هایی است که در غرب چاپ می‌شود و بعد به زبان فارسی ترجمه می‌شوند، پس چه چیزی به شما اعتماد به نفس می‌دهد که در یکی از دانشگاه‌های خصوصی جامعه‌شناسی تدریس کنید؟

سلطانی: دانش مدرن به‌عنوان یک منظومه معرفتی با تمام ضمایم و زیر مجموعه‌هایش( نه صرفا علوم انسانی و علوم اجتماعی، بلکه به شمول تمام رشته‌های تخصصی و دانش‌های میان‌رشته‌ای آن) تعبیر می‌شود به دانش اروپایی. کوشش ما برای انتقال چنین دانشی در این جامعه و سهیم کردن جامعه افغانستان در تجربه دانش اروپایی است؛ فی‌المثل چه‌گونه می‌شود دمکراسی را به عنوان مدلی از مناسبات قدرت کپی کنیم، چه طور می‌توانیم خود را سهیم کنیم در روندها و فرآیندهای اقتصاد مدرن و تجارت مدرن. دانش مدرن دانش اروپایی است و بالتبع منابع دسته اول منابع اروپایی است؛ چه به زبان اول یا به ترجمه. استفاده از زبان و یا ترجمه بستگی دارد به ظرفیت‌های نیروی انسانی که ما در حال آموزش شان استیم.

این منابع دو چیز را برای ما فراهم می‌آورد:

یکم. ابزار مفهومی و نظری؛ امکان نظریه‌پردازی و فراهم‌آوری یک نظم نظری. تا ما واقعیت‌های جهان را با میانجی نظریه‌ها، نظم دهیم و معنادار بسازیم و تفرق و پراکندگی را در چارچوب نظری روشن کنیم.

دوم. ابزار متدولوژیک: متدلوژی‌ها و روش‌شناسی‌ها؛ شامل بحث‌های معرفت‌شناسانه در باب روش‌های گوناگون علمی؛ مانند بحث‌های معرفت‌شناسی یا اپستمولوژی، یا فلسفه علم، یا فلسفه ذهن و بحث‌های تکنیکی و فنی‌ای که وجود دارد در باب تحقیقات اجتماعی. به‌عنوان مثال استفاده از تکنیک‌ها و تحلیل‌های آماری، استفاده از سافت‌ویرها و نرم‌افزارهای که برای پژوهش‌های اجتماعی در غرب بیش از حد جواب داده است. ما وقتی این دو ابزار را از خود کردیم که کوشش می‌کنیم از خود کنیم و در اختیار داشته باشیم، واقعیت‌های جامعه افغانستان را از طریق مشاهده و سروی در دست‌رس داریم.

رویکرد ما عمدتا دو چیز است؛ یکم. تصاحب گذشته‌ی مان (اتصال به منابع آگاهی تاریخی مان)، دوم. ترویج تفکر انتقادی

یعقوبی: شما در دانشگاه ابن‌سینا سروی می‌کنید؟

استاد سلطانی: بستگی دارد به بی‌شمار عوامل( از جمله این‌که یک نهاد علمی که به لحاظ سیاست‌های استراتژیک چه‌طور نگاه می‌کند)، اما رویکرد ما عمدتا دو چیز است:

یکم. رویکرد ما رویکرد فرهنگی محض است؛ یعنی تمرکز ما روی حوزه میراث مکتوب و ایجاد اتصال به منابع آگاهی تاریخی ما است. جامعه‌ای که گذشته ندارد، اکنون ندارد، جامعه‌ای که اکنون ندارد، آینده ندارد. ما اگر می‌خواهیم یک چشم‌انداز و یک افق امید ایجاد کنیم، باید ملتفت باشیم که امید بی‌بنیاد و به شکل واهی ایجاد نمی‌شود و علم یک کانون امیدآفرین در دنیای نو است. بنابراین ما باید بکوشیم تا آن گسستی که بین ما و حوزه میراث مکتوب مان ایجاد شده است را پر کنیم. جامعه‌ای که صاحب گذشته خود شد، صاحب اکنون خود می‌شود و جامعه‌ای که صاحب گذشته و اکنون خود شد، صاحب آینده خود نیز می‌شود.

دوم. ترویج تفکر انتقادی: ما می‌خواهیم بگوییم چیزها آن‌گونه نیستند که به نظر می‌رسند. هرچیزی که در این جهان است، در معرض شک و تردید است. هرچیزی می‌تواند سوژه تفکر انتقادی واقع شود. اساس آگاهی جدید، شک سیستماتیک و سازمان‌یافته است. ما کوشش می‌کنیم تا از طریق گفتار، نوشتار، آموزش و مشارکت در فعالیت‌های مختلف اجتماعی و جمعی به جامعه گوش‌زد کنیم تا تمام چیزها را آن‌گونه که هست نبینند و نپذیرند. ما نیاز داریم به تردید و نگاهی انتقادی به همه چیز. اما خاطرنشان کنم که به نظر من یک آنارشیسم فکری نیست. نقد در چارچوب قواعد و روش‌هایی که در تجارب فرهنگی کشورهای دیگر به‌عنوان بنیادهای تفکر انتقادی شناخته شده‌اند.

علم حالت بازگشتی دارد؛ حالت تراکمی و انباشتی دارد

یعقوبی:
سخن از تفکر انتقادی آمد، طی صد/ صد و پنجا سال اخیر در غرب تفکر انتقادی بسیار چیزها را تغییر داده است؛ پرسش‌های زیادی، به‌ویژه در شقوق مختلف علوم‌انسانی شکل گرفته است. نگاه مردم به قدرت، تصمیم‌گیری، شکل‌گیری خشونت و.. عوض شده است. شما از دانش اروپایی یادکردید، اکنون در دانشگاه‌های مختلف نظریات جدید تدریس می‌شود و به کارگیری تیوری‌های تازه و متدهای متفاوت با نظریه‌های مورد قبول و متدهای مروج در قرن نوزدهم توصیه می‌شود و یافته‌های جدید دانشگاه‌های معتبر جهان (مثلا برکلی، هاروارد، استنفورد) نشان می‌دهد که امروزه، تیوری‌های قدیمی اروپایی آن‌چنان جوابگو نیستند، با این وصف شما چه گونه می‌توانید با تدریس تیوری‌های نسبتا قدیم، قناعت شاگردان کنجکاو را فراهم کنید؟

سلطانی: اگر به صورت‌بندی تبیین علمی علمی نگاه کنیم، علم حالت بازگشتی دارد، تفکر حالت بازگشتی دارد؛ بدون گذشته هیچ‌کاری را در اکنون و فردا نمی‌توانیم انجام دهیم. ما در دانش اروپایی، نظریات کلاسیک داریم، نظریه‌های مدرن داریم، نظریات پست‌مدرن داریم. به لحاظ تکوینی و وجودی، خاستگاه و ریشه‌های نظریات مدرن را باید در نظریات کلاسیک دید. نظریه‌های پست‌مدرن در واقع نوعی معارضه‌جویی با دانش مدرن است؛ در واقع نظریه‌های یادشده همگی از دل یک سنت انتقادی بیرون آمده‌اند و نوعی پیوستگی دارند. به سخنی دیگر، مفروضات و بنیادهای تازه‌ترین تیوری‌ها ریشه در نظریه‌های قدیمی دارد؛ علم حالت انباشتی/ تراکمی دارد و ذره‌ذره باید روی هم قرار بگیرند. شما می‌دانید که یک نظریه در باب علم تکامل‌گرایی است. اساس علم امروز ( به شمول علم فیزیک؛ چه فیزیک کلاسیک و چه فیزیک کوانتوم) را اسطوره‌ها تشکیل می‌دهد. ما جهان را یک روز به کمک اسطوره می‌فهمیدیم، یک روز به کمک دین، یک روز به کمک جادو، یک روز به کمک عقل، یک روز به کمک مشاهده و تجربه و حواس. بنابراین تصور نشود که کلیشه‌های دانشگاه‌های ما کلیشه‌های قرن نوزدهم اروپا است.
نیز ملتفت باشیم که داده‌های علمی، فرضیه‌های علمی، قوانین علمی، دست‌آوردها و یافته‌های تحقیقات در حوزه‌های مختلف همیشه با نوعی احتمالات مواجه می‌باشند و هیچ‌گونه قطعیتی در آن‌ها وجود ندارد؛ دست کم در علوم‌انسانی قطعیتی وجود ندارد. تغییرات در علوم طی ۲۴ ساعت اتفاق می‌افتد و نیاز نیست ما یک قرن و دو قرن و یک دهه و دو دهه منتظر بنشینیم. وقتی کورس‌پالیسی‌های دانشگاه‌های معروف و مطرح مانند ییل و استنفورد و امثالهم را ببینیم، متوجه می‌شویم که چه تغییرات مشهودی در تحقیقات و متدها( روش‌های آماری، روش‌های کمی و روش‌های کیفی) آمده است، اما در همان دانشگاه‌ها هم به‌صورت حتم هنوز کارل مارکس درس داده می‌شود، گئورگ زیمل درس داده می‌شود، هایدگر هنوز در فضا هست و…این یک پیوستگی و سنت را نشان می‌دهد؛ سنت به مفهوم وجود استمرار و تداوم. در فرهنگ و تمدن اسلامی اگر به کانون‌های آموزشی نگاه کنیم، مثلا الازهر قدیمی‌ترین است و بالای صد سال عمر دارد. این‌ها نشان می‌دهد که جوامع انسانی دارای سنت علمی_فرهنگی و آموزشی هستند. این‌که من در ابتدا عرض کردم که ما دچار انقطاع و گسست‌ها بوده‌ایم، منظورم این بود که چنین سنتی در جامعه‌ی ما شکل نمی‌گیرد. این‌ها، اما به این معنا نیست که نهادها و سازمان‌های آموزشی ما می‌تواند نسبت به تغییراتی که در عرصه‌های نظریه‌پردازی و روش‌شناسی‌ به وجود می‌آید، غافل باشند.

ظاهر مفکر: گرچه (همان‌گونه که استاد سلطانی در این مصاحبه اظهار داشته است) تصور غالب این است که علم محصول انباشته شدن قطره قطره و ذخیره شدن ذره معلومات است، اما من موقع دیدن این مصاحبه به یاد برداشت دیگری افتادم که طبق آن علم حالت انباشتی ندارد؛ بلکه (به تعبیر مسامحه‌آمیز) علم حالت انقلابی دارد. فی‌المثل دکتر کریم سروش در یکی از آثار خود چنین نوشته است: ” انباشته شدن معلومات بر یکدیگر علم را به وجود نمی‌آورد. علم همیشه در پرتو یک نظر مادر پدید می‌آید…..نقش نظریه مادر این است که به تمام یافته‌های خرد پراکنده جان و جایگاه می‌دهند و آن‌ها را خویشاوند می‌کنند و زیر یک چتر گرد می‌آورند.” سنت و سکولاریسم، ص ۲۴.
البته باید یاد آور شد که سروش به رغم آن‌که قایل به غیر انباشتی بودن علم است، اما از طرفداران تداوم معرفت‌شناختی می‌باشد و بین دوران های مختلف معرفت‌شناختی چندان گسستی نمی‌بیند.

تحقیق برای تحقیق؛ تبدیل نشدن یافته‌های پژوهشی به راه‌حل‌های عملی

یعقوبی:
شما پس از سال ۲۰۰۱ در حوزه جامعه‌شناسی در افغانستان شاهد اجرای کدام پروژه تحقیقاتی بوده‌اید، یا شخصا در کدام پروژه تحقیقاتی مبتنی بر تیوری‌های جامعه‌شناختی سهم داشته‌اید؟

استاد سلطانی: بله، ما در سه چارتا پروژه بسیار کلان درگیر بودیم و این جزو طبیعت کار ما است.
یعقوبی: شما از انجام تحقیقات سخن گفتید،
به طور نمونه در چه زمینه‌هایی تحقیق صورت گرفته است؟

استاد سلطانی:
در زمینه‌های گوناگونی تحقیقات صورت گرفته؛ از کودکان کار، تا خشونت، تا جهاد، تا تروریسم، تا حقوق بشر، تا صلح و امنیت، حکومت الکترونیک و… همین‌طور در حوزه علوم فنی هم در زمینه‌های تغییرات اقلیمی، تغییرات آب‌ها و… با توجه به بحث جهانیِ تغییرات اقلیمی کارهای دامنه‌داری شده است، اما مشکل ما دو چیز است:
یکم. (همان‌طور که در ابتدا عرض کردم) نگاه حاکمیت به آکادمی، نگاهی حل مسئله نیست؛ از دانشگاه‌ها حل مسئله خواسته نمی‌شود؛ تا یافته‌های تحقیقات در عمل به برنامه های مدیریتی تبدیل شوند و تغییراتی را در جامعه به وجود بیاورند. برای همین است که این تحقیقات در حد بحث و جدل‌های آکادمیک باقی می‌مانند و تبدیل نمی‌شوند به راه‌حل‌های عملی در عرصه اجرایی. در حالی که آنچه در غرب علم را پویا و سر پا نگه می‌دارد، این است که آن‌ها هر روز علم را در خدمت حل مسئله به کار می‌گیرند.

دوم. حجم مسائل طرح‌نشده و پرسش‌های پرسیده نشده( چه رسد به پاسخ دادن آن‌ها) و انباشت موضوعات نااندیشیده در افغانستان، به پیمانه‌ای است که نیازمند چندین صد سال کار می‌باشند. با این حساب کارهایی که انجام می‌شود، چندان چشم‌گیر بوده نمی‌توانند.

پ.ن. این متن فقط شکل مکتوب بخش‌های مربوط به وضعیت دانشگاه‌های افغانستان؛ در حالی که این مصاحبه طولانی و حاوی حرف‌های جدی و جالب در زمینه‌های دیگر نیز می‌باشد. بنابراین پیوست/لینک صورت کاملِ ویدیو را در اولین کامنت پیست می‌کنم . ظاهر مفکر



پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*